صحنه اول ) توي يكي از روزاي اواسط تابستون ، يه جايي روي بالاترين نقطه ي يه درخت چنار بلند ، سر و صداي يه برگ سبز جوون آرامش گنجشك ها رو بهم زده . برگ سبز ، سرمست و مغرور رو به طرف برگهاي ديگه مي گه : (( دلم براي همتون مي سوزه ، دلم براتون مي سوزه كه نميتونين دنيا رو از اينجايي كه من نشستم ببينيد ، دلم براتون مي سوزه كه نمي تونيد چيزايي كه من مي بينم ببينيد ، اصلا اگه مي دونستيد اينجا چه خبره مي فهميدين كه چقدر بيچاره ايد !!! ))) و اين حرفها رو مرتب با خنده معني داري تكرار مي كنه ...
صحنه دوم ) امروز هوا حسابي گرد و خاك به پا كرده انگار خيال داره خيلي چيزا رو ، خيلي جاها رو پاك پاك كنه ، باد با تمام قدرتش لا به لاي شاخه هاي درخت ها مي چرخه و سر شاخه هاي نازك بالاي درخت ها رو مي شكنه و با خودش آروم آروم به روي زمين مياره . برگ سبز جوون هم يه جايي پاي درخت چنار روي زمين افتاده .
صحنه سوم ) امروز همه جا ساكته ، نه ديگه از باد خبري هست و نه از برگ هاي سبز روي زمين . زمين پر شده از برگ هاي زرد و نارنجي درخت چنار . برگ سبز هم حالا يكي از همون برگ هاي زرد و نارنجي پاي درخته . تنها چيزي كه سكوت كوچه رو به هم مي زنه صداي خش خش برگ هاي خشكه كه رفتگر با جاروش اون ها رو به سمت نهر آب هدايت مي كنه ، اين وسط هر از گاهي صداي خرد شدن يكي از همين برگ هاي خشك زير پاي رفتگر آرامش گنجشك هاي روي درخت رو به هم مي زنه ، برگ سبز جوون چند روز قبل ما هم يكي از همون برگهايي بود كه چند لحظه قبل زير پاي رفتگر خُرد شد.
اي كاش يادمون نره اگه اجازه بديم يه روز يه كسي زير پاش خُردمون كنه ديگه كسي اهميّت نمي ده كه تا ديروز برگ سبز كدوم درخت بلند بوديم ؟!!!
غم ندارم که تو باور نکنی زخم تمنای مرا ذهن گل های شقایق همه از خاطره برف تهی است
ديشب خيلي جاي خالي اين پست رو توي ترنج احساس مي كردم چند بار خواستم بيام و بنويسم اما راستش دلم نيومد ، راستش ديشب اينقدر ارزش داشت كه نخوام حتي از چند دقيقه اش هم بگذرم . اما امشب مي نويسمش چون نمي خوام باز هم جاي خاليش رو حس كنم .
راستش شبهايي مثل ديشب واسه آدمايي مثل من ، آدمهايي كه هيچ موقع توي زندگي دو دو تاشون چهار نمي شه و هميشه كميتشون تو حساب و كتاب زندگي مي لنگه حكم كيميا رو داره ، تو اين شبها ديگه دست و دل آدم نمي لرزه كه نكنه اين دفعه هم تو معامله كلاه سرم بره ، نكنه باز پام بلغزه و سُر بخورم ته كاسه ي چه كنم ؟؟ يه جورايي ته دل آدم قرصه ، خيال آدم راحته كه اين دفعه پاي اين معامله ديگه طرفت به جيبت نگاه نمي كنه براي سرت هم كلاه در نظر نگرفته ، اينجا تنها شرط لازم براي معامله يه كف دست دله ، جاي شيرين قضيه هم اينجاست كه طرف معامله ، براي شكسته ي اين دل بيشتر از سالمش پرداخت مي كنه . فقط حواست بايد به يه چيز جمع باشه اونم اينه كه حالا كه همچين خريدار سخاوتمندي پيدا كردي نكنه يه وقت دوباره ناشي بازي در بياري و باز هم به قيمت نفروشيش ...
راستي كي ميدونه اين كف دست دل ما آدما چند مي ارزه ؟؟؟؟
با سلام
تاريخ آخرين نگاشته ام رو كه نگاه مي كنم بيش از ۲ سال ازش مي گذره ، ۲ سالي كه پر بود از بالا و پايين ، پر بود از خنده و گريه ، پر بود از اميد و ياس ... آره پر بود از طعم ملس زندگي
تو تمام اين ۲ سال بارها و بارها خواستم بيام اينجا ، بيام اينجا كه بنويسم ، كه درد دل كنم كه خيلي چيزها رو فرياد كنم . اما هر دفعه يه حسي به دست و پام زنجير شده بود ، يه حسي ، يه غصه اي يه بغضي راه گلوم رو بسته بود اينقدر كه حتي گوش شنيدن ناله هاي دل خودم رو هم نداشتم. بي تعارف بگم ديشب اين بغض شكست نه تو بيداري ، ديشب بغضم توي خواب شكست و حالا يك بار ديگه اينجام
يك بار ديگه اينجام تا توي يه دوره ي ديگه از زندگيم نوشتن تنها راه فرار از تنهايي باشه برام . اومدم بنويسم اما اين دفعه .... بگذريم .
التماس دعا
مهدی جان ، ای یوسف فاطمه ، بیا که اگر دوری یوسف تاب از دل و نور از چشمان یعقوب ربود ، دوری تو هزاران هزار دل را بی تاب و نور از هزاران هزار چشم ربوده است ، بیا که اگر بوی پیراهن یوسف عشق را در دل یقوب زنده نگه می داشت ، بوی زلف تو که هر غروب جمعه در عمق افق دلمان می پیچد سالهاست که قرار را از دلمان ربوده است ، بیا که اگر انتظار شیرین است انتظار چون تویی را کشیدن بی شک قند مکرر است.
بار الها ، جشن میلادش را به دیدار رویش زینت بخش.
و گروهی از فرشتگان او را خواستند که از گناهان آدم در گذر و او فرمود : گذشتم .
امشب آسمان بارید. و من آن هنگام که سر از سجده بر آوردم ، دستانم را به دستان ستارگان گره زدم و زیر لب گفتم : (( ای نهایت آرزوهایم ، خواستم این بار بدون آرزوهای رنگ و وارنگ بوسه به در گاهت زنم اما مگر تشنه را توان چشم بستن بر آب هست ، مگر می توان خورشید را دید و روز را منکر شد . خواستم این بار بی نیاز به سویت بیایم اما چه سود که من کمین همه نیازم و توی برترین همه ناز ، آری امشب شب آرزوهاست پس چگونه من که هر روز را با آرزوی هایم آغاز می کنم امشب را بدون بزرگترین آرزویم به پایان برم . خواستم بگویم ای کاش سفره ی آن دخترک کوچک همیشه پر از طعام باشد اما زبانم به این خرد نچرخید که تو خود رزاقی ، خواستم بگویم ای کاش زودتر سر و سامان بگیرم اما باز هم زبانم در دهان ماسید ، خواستم بگویم سلامتی ، زیبایی ، پول ، مقام اما این ها کجا و عظمت تو کجا . زبان بستم و سفره دل گشودم . دل گفت : انسانیت . و من هم گفتم : آری انسانیت.
آری انسانیت ، که اگر آدم ، انسان شود دنیا گلستان می شود. پس ای رزاق جمیل منیع رحیم ، کمکم کن تا انسان باشم.
راستی فردا جمعه است . همیشه غروب جمعه ها بوی غریب غیبت رو با خودش میاره پس کی میاد اون غروبی که غایب غریب من رو با خودش بیاره ، غروبی که پر باشه از حس سبز حضور ...
یک وجب آنطرف تر، آنجا که هزاران سال پیش به تمدن پویا و سرزمین های حاصلخیز شهره بوده است در جایی که سالیان پیش بین النهرین می نامیدندش، امروز تنها چیزی که حکمفرمایی می کند قانون جنگل است. آری عراق را می گویم ، در عراق امروز تمامی رودها ، تمامی رودخانه ها و تمامی آبها سر بالا می روند اما دیگر حتی غورباقه ها هم ابوعطا را نمی دانند، لاشخورهای گرسنه، گوشت بره آهویی را که خود کشی کرده با تظاهر مسخره ای که در چشمانشان موج می زند به یکدیگر تعارف می کنند، زنبورهای وحشی شیرینی گلهای تازه روییده به بدنشان نساخته و دیابت گرفته اند، شهر پر شده از صدای بمب هایی که زوزه ی توله سگان گرسنه را می ماند و کودکان تکه نان های خشک خود را در خون پدران و مادران و برادرانشان تَر می کنند. گویی بار دیگر این تاریخ است که می خواهد به همه ی ما یادآوری کند که (( سگ زرد برادر شغال است. )) این تاریخ است که می خواهد با خودنمایی دوباره ی خود یادآوری کند که هیچ غریبه ای دلش به حال سرزمین من و تو نمی سوزد. امروز در عراق دیگر خبری از حاکم پیر خودکامه نیست اما هجوم وحشیانه ی گرگ ها و شغال های گرسنه جایی برای شادی باقی نگذاشته است. و اما حرف آخر اینکه :
هتک حرمت چندین باره به اماکن مقدس مسلمانان و به خصوص شیعیان جهان را تسلیت عرض می کنم.
صحنه ی اول) رگبار هیچ جای خشکی روی زمین باقی نگذاشته. اصلا دلم نمی خواد این طراوت و پاکی رو که بارش بارون ایجاد کرده از دست بدم اما ترس شدیدتر شدن رگبار و در پی اون سرماخوردگی احتمالی به سمت خیل جمعیتی که با ظواهر خنده داری منتظر تاکسی موندن می کشونه.
صحنه ی دوم) یه تاکسی از دور پیدا می شه،دو تا جای خالی، وای......... صدای مسافرا بلند می شه، هر کی با صدایی که سعی میکنه از بقیه بلند تر باشه مقصدش رو داد می زنه، من هم با مسافر بغلی هم صدا می شم و بلند می گم (( تهرانپارس)). راننده می ایسته و با اشاره ما رو به سمت ماشینش می خونه. در رو باز می کنم و با سرعت سوار می شم اما تا نوبت اون یکی مسافر می شه راننده با صدای خشن میگه (( نه آقا شما سوار نشو من تهرانپارس نمی رم.)) مرد درب رو می بنده و با خنده ای که همه منظورش رو می فهمن عقب می ره و منتظر می مونه.
با تعجب تو آینه نگاه می کنم. راننده که متوجه نگاه های متعجب من شده با لحنی حق به جانب می گه: (( بابا با این لباسای گلی میخواد ماشین رو به گند بکشه )) و زیر لب غرغر می کنه.
صحنه ی سوم) تمام راه رو تو فکر اون مرد مسافر بودم، ناگهان یه صدا می گه : ((داداش نمی خوای پیاده شی، آخرشه هااااا )) به خودم میام و دست می کنم تو جیبمو و کرایه ی راننده رو می ذارم تو دستش. راننده هم قرآن کوچیک رو کنسول رو باز می کنه و پول رو می گذاره لای اون، پیش بقیه ی دشت امروزش، حتما واسه اینکه سفره اش پر برکت باشه. با خودم می گم سوء تفاهم شده داداش این قرآن کارایی های خیلی بهتری هم داره.
انگار نه انگار که تا همین چند ماه پیش به خاطر رک بودنش، به خاطر لحن صریحش چشم دیدنش رو هم نداشتن، انگار نه انگار که همین ها بودن که بعد از (( میم مثل مادر )) گفته بودن این فیلم فقط یه اتفاقه، یه اتفاق نیمه خوشایند، انگار نه انگار که همین ها بودند که به خاطر سفر به چزابه، به خاطر نجات یافته گان یا حتی به خاطر قارچ سمی سرزنشش کرده بودن.
نمی دونم تا کی این سنت مسخره ی مرده پرستی تو این مملکت ادامه داره، تا کی ارزش آدما بعد از مرگشون معلوم میشه، چرا فقط وقتی آدما می میرن میشه از خوبیاشون حرف زد...
راستی شنیدی؟
می گن ملا قلی پور داره فیلم جدیدش رو کارگردانی میکنه! تو فیلم جدید عمو رسول پوپک گلدره بازی می کنه، بابک بیات آهنگ سازی می کنه و ناصر عبداللهی هم می خونه.
روح همشون شاد...
و تو ای صادق به صدق نبی، ای خورشید علم به سو سوی دانایی
آمدید که تاریخ، گرد ظلم و جهل را بزداید از چهره ی سالخورده اش.
اگر چه اکنون در دوران من بار دگر ظلم و جهل به دنیایمان مستولی است اما به خوبی می دانم در راه است آنکه آمدنش عطر پاک نبوی و نور درخشان بینش جعفری را در عالم می پراکند. آری به خوبی صدای قدم هایش را از کوچه پس کوچه های بی کسی می شنوم و من پر هستم از شنیدن.
سالروز میلاد نبی و فرزند پاکش
صادق اهل بیت گرامی باد